خرد، حقیقت و مسئولیت: نگاهی به اندیشههای ناصر خسرو در قبال میهن
ناصر خسرو قبادیانی بلخی از شاعران و اندیشمندان بزرگ قرن پنجم هجری است. او در سال ۳۹۴ هجری قمری (حدود ۱۰۰۴ میلادی) در قبادیانِ بلخ در خراسان به دنیا آمد. ناصر خسرو در جوانی علوم مختلفی مانند ادبیات، فلسفه، ریاضیات و علوم دینی را آموخت و مدتی در دستگاه حکومتی به عنوان دبیر کار میکرد.
در حدود چهل سالگی دچار تحول فکری شد و برای جستوجوی حقیقت سفری طولانی را آغاز کرد. این سفر که حدود هفت سال طول کشید، او را به شهرهای مختلف جهان اسلام مانند مکه، بیتالمقدس و قاهره برد. او پس از بازگشت به خراسان به تبلیغ عقاید خود پرداخت، اما به دلیل مخالفتها ناچار شد به یمگان در بدخشان پناه ببرد.
ناصر خسرو سالهای پایانی عمر خود را در همانجا گذراند و سرانجام در حدود ۴۸۱ هجری قمری (۱۰۸۸ میلادی) درگذشت. از مهمترین آثار او میتوان به دیوان اشعار و سفرنامه اشاره کرد که هر دو از آثار مهم ادبیات فارسی به شمار میآیند.
نگرش ناصر خسرو
در شعر ناصر خسرو، میهنپرستی به معنای رایجِ ستایشِ اسطورهایِ خاک نیست؛ بلکه شکلی از تعهدِ اجتماعی است. برای ناصر خسرو، یک سرزمینِ آباد و سرفراز، سرزمینی است که مردمش «خردمند» و «دانا» باشند. او که خود شاهدِ نابسامانیهایِ زمانه و فسادِ دیوانسالاری بود، در شعرهایش مدام از جهل و نادانی انتقاد میکند و معتقد است که ریشهٔ تمامِ دردهایِ جامعه، دوری از دانش و منطق است.
در نگاه او، «خرد» کلیدِ اصلاحِ جامعه است. او نه به عنوان یک شاعرِ غنایی، بلکه به عنوان یک شاعرِ تعلیمی (آموزشی) با مخاطبش سخن میگوید تا به او یادآوری کند که پیشرفتِ فردی و جمعی، تنها در گروِ آموختن و بهکارگیریِ عقل است.
شعر ناصر خسرو گنجینهای از پند و حکمت است. در این ابیات، جایگاهِ رفیعِ خرد و دانش در نگاه او بهخوبی هویداست:
خرد کیمیای صلاح است و نعمت
خرد معدن خیر و عدل است و احسان
«قصیده شماره 177»
دانش به از ضیاع و به از جاه و مال و ملک
این خاطر خطیر چنین گفت مر مرا
«قصیده شماره ۳»
گر تخم تو آب خرد بیابد
شاخ تو برآرد سر از ثریا
«قصیده شماره 15»
ناصر خسرو شاعرِ «بیداری» است. اگر در اشعارِ حماسی، میهنپرستی با شمشیر و نبرد معنا میشود، در شعرِ ناصر خسرو، میهنپرستی با «قلم» و «اندیشه» معنا مییابد. او به ما میآموزد که آبادانیِ سرزمین، بدونِ داشتنِ دانایی و اخلاقِ فردیِ شهروندان ممکن نیست. میراثِ او در ادبیاتِ فارسی، پیوندِ ناگسستنیِ هنرِ شعر با دغدغههایِ عمیقِ فکری و اصلاحگرایانه است.
15 بیت آغازین قصیده سوم ناصر خسرو
آزرده کرد کژدم غربت جگر مرا
گوئی زبون نیافت ز گیتی مگر مرا
در حال خویشتن چو همی ژرف بنگرم
صفرا همی برآید از انده به سر مرا
گویم: چرا نشانهٔ تیر زمانه کرد
چرخ بلند جاهل بیدادگر مرا
گر در کمال فضل بود مرد را خطر
چون خوار و زار کرد پس این بیخطر مرا؟
گر بر قیاس فضل بگشتی مدار چرخ
جز بر مقر ماه نبودی مقر مرا
نینی که چرخ و دهر ندانند قدر فضل
این گفته بود گاه جوانی پدر مرا
«دانش به از ضیاع و به از جاه و مال و ملک»
این خاطر خطیر چنین گفت مر مرا
با خاطر منوّر روشنتر از قمر
ناید به کار هیچ مقر قمر مرا
با لشکر زمانه و با تیغ تیز دهر
دین و خرد بس است سپاه و سپر مرا
گر من اسیر مال شوم همچو این و آن
اندر شکم چه باید زهره و جگر مرا
اندیشه مر مرا شجر خوبِ بَروَر است
پرهیز و علم ریزد ازو برگ و بر مرا
گر بایدت همی که ببینی مرا تمام
چون عاقلان به چشم بصیرت نگر مرا
منگر بدین ضعیف تنم زانکه در سخن
زین چرخ پرستاره فزون است اثر مرا
هر چند مسکنم به زمین است، روز و شب
بر چرخ هفتم است مجال سفر مرا
گیتی سرای رهگذران است ای پسر
زین بهتر است نیز یکی مستقر مرا
صنایع دستی سنتی
صنایع دستی مدرن
تابلو نقاشی