کسی که سکوتِ گلنبشتهها را میشنید
سه هزار سال پیش، انسانی در گوشهای از این سرزمین چیزی نوشت؛ نه برای ما، نه برای آیندهای دور، بلکه برای زمان خودش. گل را فشرد، نشانهها را حک کرد و رفت. آن گلنبشته ماند. قرنها زیر خاک، در سکوت.
سکوتی که فقط وقتی شکسته میشود که کسی بتواند آن را بخواند.
امروز یکی از همان خوانندگانِ سکوت را از دست دادیم؛
عبدالمجید ارفعی، پژوهشگر زبانهای باستانی و از معدود متخصصان زبان ایلامی در ایران.
در نگاه اول، کار او شاید دور از زندگی روزمره ما به نظر برسد. خواندن خطهایی که نه شبیه فارسیاند، نه حتی شبیه خطهای باستانی آشناتر. اما حقیقت این است که بخشی از حافظه تاریخی ما، دقیقاً در همان خطهای ناشناخته پنهان شده است. تمدنی که با نام Elam شناخته میشود، یکی از کهنترین تمدنهای این جغرافیاست. پیش از بسیاری از سلسلههایی که امروز بیشتر دربارهشان میشنویم، ایلامیان زیستهاند، ساختهاند و نوشتهاند.
اما نوشتن، بدون خوانده شدن، نیمهکاره است.
ارفعی از جمله کسانی بود که این نیمهکارهها را کامل میکرد. سالها از عمرش را صرف مطالعه، آموزش و ترجمه گلنبشتههایی کرد که بهویژه در محوطههای باستانی مانند شوش کشف شدهاند. هر کدام از آن گلنبشتهها سندی بودند از زندگی، اقتصاد، باورها و مناسبات مردمانی که قرنها پیش در این سرزمین نفس میکشیدند.
او تنها یک مترجم متنهای کهن نبود؛ واسطهای بود میان دو زمان.
میان گذشتهای که نمیتوانست حرف بزند و امروزی که نیاز دارد ریشههایش را بشناسد.
چرا کار او مهم بود؟
شاید بپرسیم در روزگاری که فناوری با سرعتی سرسامآور پیش میرود، خواندن زبان ایلامی چه اهمیتی دارد؟ پاسخ ساده نیست، اما روشن است: هیچ جامعهای بدون شناخت گذشتهاش، آیندهای پایدار نمیسازد.
زبان، فقط ابزار ارتباط نیست؛ ظرف اندیشه است. وقتی زبانی خاموش میشود، بخشی از شیوه نگاه به جهان هم خاموش میشود. پژوهش درباره زبانهای باستانی یعنی بازسازی شیوههای اندیشیدن انسانهای گذشته. یعنی فهم اینکه این سرزمین چگونه شکل گرفته، چگونه اداره شده و چگونه زیسته است.
ارفعی از معدود افرادی بود که میتوانست این ظرفهای شکسته را دوباره کنار هم بگذارد. در حوزهای که تعداد متخصصانش در ایران بسیار محدود است، او نهفقط پژوهشگر، بلکه آموزگار نسل بعدی هم بود.
جایی گفته بود:
«هر گلنبشته، صدای انسانی است که نمیخواسته فراموش شود.»
شاید همین جمله، خلاصه نگاه او به کارش باشد. خواندن یک متن باستانی، فقط ترجمه واژهها نیست؛ شنیدن صدایی است که قرنها در انتظار شنیده شدن مانده.
پژوهش در سکوت
کار در حوزه زبانهای باستانی، معمولاً در مرکز توجه عمومی قرار نمیگیرد. نه تیتر اول رسانهها میشود، نه دنبالکنندههای میلیونی در شبکههای اجتماعی دارد. سالها مطالعه، تطبیق نشانهها، بررسی منابع پراکنده و کار طاقتفرسا برای رسیدن به چند سطر ترجمه دقیق.
این مسیر، صبر میخواهد و ایمان به اهمیت کاری که شاید کمتر دیده شود.
در سالهایی که بسیاری به سراغ حوزههای پرهیاهو رفتند، او در همان مسیر تخصصی و دشوار باقی ماند. همین ماندن، ارزشمند است. جامعه علمی ایران در حوزه زبانهای باستانی گسترده نیست؛ هر پژوهشگرِ جدی در این زمینه، وزنهای مهم به شمار میآید. از دست دادن چنین افرادی، فقط یک فقدان شخصی یا دانشگاهی نیست؛ شکافی در تداوم دانش است.
میراثی که باقی میماند
مرگ، پایان حضور فیزیکی است، اما پایان اثر نیست.
آنچه از عبدالمجید ارفعی باقی میماند، فقط مقالهها و ترجمهها نیست؛ روشی از نگاه کردن است. نگاهی که به ما یادآوری میکند گذشته، چیزی تزئینی نیست که صرفاً به آن افتخار کنیم. گذشته متنی است که باید خوانده شود، فهمیده شود و گاهی حتی تصحیح شود.
امروز شاید کمتر کسی بتواند خطوط ایلامی را بخواند. همین کمیاب بودن، اهمیت کار او را بیشتر میکند. پرسش جدی اینجاست: آیا برای ادامه این مسیر سرمایهگذاری خواهیم کرد؟ آیا نسل تازهای از پژوهشگران فرصت خواهند داشت که این دانش تخصصی را بیاموزند؟
فقدان او، یادآوری یک مسئولیت جمعی است.
پلی میان هنر و تاریخ
برای ما که به هنر و فرهنگ این سرزمین دلبستهایم، کار ارفعی فقط یک فعالیت دانشگاهی نبود. هر نقش برجسته، هر کتیبه، هر گلنبشته، بخشی از میراث زیباییشناختی و فکری ماست. فهمیدن آنها، یعنی دیدن هنر نهفقط بهعنوان تصویر، بلکه بهعنوان روایت.
او به ما کمک کرد که این روایتها را دقیقتر بخوانیم.
بعضی آدمها تاریخ را مینویسند. بعضی دیگر تاریخ را قابل خواندن میکنند.
عبدالمجید ارفعی از دسته دوم بود.
و حالا، یکی از صداهایی که سکوت را میشکست، خود به سکوت پیوسته است.
اما گلنبشتهها همچنان هستند.
و تا زمانی که خوانده میشوند، او هم در میان سطرهایشان حضور دارد.
منابع
صنایع دستی سنتی
صنایع دستی مدرن
تابلو نقاشی